خسرو شکیبایی هم رفت
خیلی ها از نسلی که من دوستشان دارم رفتند.
دوست دارم در مورد شکیبایی بنویسم ولی این چند روز همه حسابی در موردش نوشتند و گفتند و من فقط می نویسم:
خیلی زود رفت و جایش حالا حالا خالی است.
دلم برایش تنگ می شود.
![]() |
![]() |
![]() |
خسرو شکیبایی هم رفت
خیلی ها از نسلی که من دوستشان دارم رفتند.
دوست دارم در مورد شکیبایی بنویسم ولی این چند روز همه حسابی در موردش نوشتند و گفتند و من فقط می نویسم:
خیلی زود رفت و جایش حالا حالا خالی است.
دلم برایش تنگ می شود.
....
من یک زنم و یک روز از تمام سال به نام من است.
من یک زنم و نمی دانم از همه دنیا چه سهمی برای من کنار گذاشته اند. هزاران سال است هر گاه فرزند آدم گرفتار گناهی می شود و از زندگی این دنیا به ستوه می آید مرا به جرم فریب پیامبرش با کلامش شلاق می زند.
من یک زنم و هنوز باورم نمی شود علی گفته باشد زن به دلیل عادت ماهیانه اش ناقص است چون نمی تواند به طور کامل عبادت کند. و چه کودکانه می پنداشتم عادت ماهیانه نعمتی است برای زن تا مادر شود. تا فاطمه بنت اسد شود . تا علی را بدنیا بیاورد.
من یک زنم و نمی دانستم اگر در میان یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر خدا، پیام اور خدا یکی زن نبود یعنی هیچ گاه به ان درجه نمی رسیم که فرشتگان بر ما نازل گردند.
من یک زنم و نمی دانم چرا باید در تمام تاریخ در میان همه اوراق سیاه و سفیدش چشمم به دنبال زنانی باشد که بودند. خوب بودند ولی پیامبر نبودند. زنانی که عادت ماهیانه شدند. آبستن گردیدند و سپس موسی را بدنیا اوردند. عیسی را بدنیا اوردند. محمد را بدنیا آورند.
من یک زنم و گاهی می اندیشم همه آنهایی که عینک می زنند و ریش پرفسوریی دارند و از برتری مرد سخن می گویند شبها در رختخوابشان خودشان را خراب می کردندند و یک زن تر و خشکشان کرد.
من یک زنم و نمی دانم سهم کمتر ارث نشانه چیست؟ چرا نشانه نقص باشد؟
من یک زنم و هنوز نمی دانم در ازای نه ماه نگهداری جنین و ان همه درد بدنیا اوردنش و کوشش نگهداری اش سهمم از فرزندی که نامش نام پدرش است چیست؟
من یک زنم و نمی دانم کجای عدالت می گوید چند نفر دیگر می توانند در زندگی ام سهیم باشند. می توانند در عشقم سهیم باشند.
من یک زنم و نمی دانم کجای عدالت می گوید باید طوری بپوشم. طوری حرف زنم. طوری راه بروم . طوری نگاه کنم که دلی نلرزد. دلی که می گویند آنقدر قوی است که جنس برتر است.
من یک زنم و نمی دانم لطیفم یا ضعیف. حساسم یا شکستنی.
من یک زنم و نمی دانم چرا باید باید در رابطه زناشویی هیچوقت تصمیم گیرنده نباشم.
من یک زنم و نمی دانم کجای عدالت است که سهم من از همه یک سال از سیصد و شصت و پنج روز و چند ساعت سال یک روز است.
من یک زنم و نمی خواهم برایم جشن روز زن بگیرید. برایم سوگواری بگیرید که درمیان میله های تحجر و پوسیدگی عقاید گرفتارم. که در میان بی عدالتی محض به دنبال کورسوی امیدی می گردم. برایم شمعی روشن کنید و به مناسبت چند صدمین سال سوختن جنسی که گناهش زن بودن است لحظه ایی سکوت کنید.
من یک زنم و گریانم از کوتاهی عقیده هم جنسانم که شادمانند برای روز دیگری که می اید و قرار است دست بندی از طلا بر دستانشان اضافه شود و یا گردنبندی که نمی دانند بندگی شان را محکم تر می کنند. گریانم از زنانی که آنچنان اسیر صورتشان هستند که خجالت می کشم از آزادی بگویم تا گناهکار نشوم که بدنبال بی بندو باری هستم. من یک زنم و گاهی برای زنانی اشک می ریزم که تمام فکرشان همسو کردن هزاران نگاه است تا لذت ببرند از اندامشان. از صورتشان از بالا و پایین رفتن باسنشان. من یک زنم و از اینکه صبح تا شب باید تبلیغ شامپو و کرم کنم خسته ام. من یک زنم و از اینکه زیبایی ام تضمین شغلم باشد بیزارم. از اینکه عکسم را بر سر در سینماها بزنند تا فیلم فروش برود بیزارم. از اینکه باید صورتم را تند و تند عمل کنم تا نکند دیگر کسی دوستم نداشته باشد بیزارم. من یک زنم و گاهی اوقات از زن بودنم بیزارم. از اینگونه بودنم بیزارم.
من یک زنم از نسل حوا. از نسل مادرم که انقدر شهامت داشت دست بر میوه ممنوعه ببرد و بعد ادم که مثل همیشه وقتی خرابکاری می کرد خودش را پشت یک زن مخفی کرد.
تعطیلی و تعطیلی
یک ماهی می شد که صابون چند روز تعطیلی و رحل سفر گزیدن را بر شکم به کمر چسبیده مان می مالیدیم تا اینکه عصر روز دوشنبه روز موعد فرا رسید. از قضا این روز سیزدهم از آب در آمد. اهل خرافات نیستم که اگر بودم بعد از سه سال اولین کاری که می کردم شماره ورود و خروج محل کارم را که همین 13 است تغییر می دادم. ولی جدیدا دارم کم کم فکر می کنم چندهزار سال مردم بیخود و الکی خودشان را پاره پاره نکرده اند که ملت سیزده عدد نحسی است. از بسته بودن بانک در بعد از ظهر به دلیل تغییر دکوراسیون و عرق سرد روی پیشنانی من در گرمای بالای چهل درجه پشت در بسته بانک تا مانتوی دوخته شده که خیاط محترمه فراموش نموده بودند تا جا دکه هایشان را باز نمایند و دست و پا چلفتی بازی آرایشگر که نصف صورتم را با تیغ خط انداخته بود گرفته تا اینکه برای گرفتن بشکاف(جهت گشایش جا دکمه ها) به ده خانه سر زدم و همه گویی می خواستند حالی ام کنند که اره امروز سیزدهم است ناامیدم کردند. همه اینها که گذشت شب الحمد الله نه زلزله امد و نه امریکا حمله کرد. و صبح سه شنبه چمدان بسته خروس خوان آماده حرکت شدیم. این تعطیلی ها هم بدجوری با ملت منظم ما سر جنگ دارد. ساعت ده قرار بود قطار کرمان وارد ایستگاه شود ولی ما تا ساعت یک بعد از ظهر روی صندلی های انتظار میخکوب بودیم. از قضا اطلاعات مهربان و خونگرم راه اهن مرحمت نموده با کج خلقی و نگاه کردن شتر گونه بر نعل بند ما را بی خبر از همه چیز و گفتن این جمله که: نمی دانیم. ساعت یک؛ از همه اتفاقات مطلع می نمودند. هر چند دقیقه هم اعلام می شد قطاری با تاخیر وارد شده و مسافرین می توانند از هفته آینده برای دریافت غرامت به نمایندگی های رجا مراجعه کنند. داشتم حساب می کردم اگر توی مدرسه به ما دروغ نگفته باشند و ارزش وقت به اندازه طلا باشد یک قطار مسافر باید چقدر غرامت بگیرد. حالا این همه ادم مثل ما که منتظر مسافرینشان بودند جای خودشان دارند. حالا حتما که وقت ما خیلی هم ارزشمند و گرانبها نیست. خلاصه بالاخره این لوکوموتیو مهربان وارد ایستگاه قطار شد و ما خدا را شکر کردیم که حداقل تاخیرش بیشتر نبود. حالا وقت حرکت بود. راه افتادیم سمت آزادی . فکر کنم یکی از ان فرشتگان الهی بود که به ما پیشنهاد کرد از جاده مخصوص عازم کرج شویم و ما هم زبان در کام مانده راه افتادیم. اولش بد نبود. ولی بعدش را خدا به سر هیچکس نیاورد که نیمه جانمان کرد. داشتم فکر می کردم الکی نیست که جدیدا مسافرت رفتن ملت شده معیار سنجش وضعیت اقتصادی خانواده ها. حرکت لاک پشت گونه مان را ادامه می دادیم. هر چند متر هم یک ماشن محترم جوش می اورد و به ترافیک کمک می کرد تا بیشتر حالمان را بگیرد. چهار ساعت طول کشید تا رسیدیم به تونل کندوان. الحمدالله خبری هم از پلیس راه نبود. شاید هم نصف ماشین ها گشت نامحسوس بودند و داشتند آمار می گرفتند. الان که دارم فکر می کنم مخم سوت می کشد. حالا مگر قرار است چند بار در سال از این تعطیلات پیش بیاید همینطوری علی اصغری می گذرانیم. مردم هم که الحمدالله راضی هستند به اوضاع. نزدیکهای مرزن آباد که ترافیک خیلی شدید بود بسیجی ها داشتند به اوضاع نظم می دادند. اینجا هم پلیس راه نبود. سه ساعت معطلی اینجا که گذشت خوش و خرم به امید رسیدن به مقصد می راندیم که دیدیم ماشینها دارند از روبرو می آیند. اینکه جاده یک طرفه بود بحث نداشت اینکه اینها از کجا گریختند ما را به فکر وا داشت. البته اگر می شد در آن دقایق فکر هم کرد. نزدیکهای چالوس دیگر جاده دو طرفه بود. ولی زور این طرفیها می چربید و دو لاین جاده را تصرف کرده بودند. بیچاره آنطرفی ها دستهایشان زیر چانه شان بود و فقط نگاه می کردند. داشتم فکر می کردم بد نیست چند واحدی با عنوان فرهنگ و اوصول رانندگی وارد سیستم اموزشی ما شود. اینجاها را دیگر نه می توانستم به جاده گیر بدهم . نه به کارخانه های اتومبیل سازی که مثل شکلات اتومبیل تولید می کنند. نه به پلیس راه که خبری از انها نبود. اینجا را دیگر به خودمان گیر دادم. ما هم که می خواستیم مثلا مثل ادم حسابی ها رانندگی کنیم تاپ و توپ از عقب می کوبیدند به سپرمان و باید همرنگ جماعت می شدیم. خلاصه با هشت ساعت تاخیر به مقصد رسیدیم و من پشت دستهایم را داغ گذاشتم که فیلم هوای هندوستان نکند و مثل بچه آدم بنشینم و در تعطیلات تصاویر و عکس های شمال را نگاه کنم چون از قدیم گفتند: وصف العیش نصف العیش . از انروز دارم فکر می کنم برای جلوگیری از این مشکل چه باید کرد. خودم برای خودم مدیریت بحران تشکیل دادم و به این نتایج رسیدم.
1- هیچوقت روز بین تعطیلات را مرخصی نگیرم.
2- هیچوقت بعد از ظهرها بانک نروم.
3- لباسم را همیشه در خیاطی بپوشم و الکی نگویم وقت ندارم و حتما که چیز خوبی از آب درامده
4- اگر قرار است بروم راه اهن استقبال مسافر با مسافر هماهنگ کنم که کجای راه هستند.
5- در انتخاب محل مسافرتم دقت کنم. مثلا می توانم تابستانها بروم جنوب و زمستانها شمال اینطوری گرفتار ترافیک هم نمی شوم.
6- اینکه موتورسیکلت امنیت ندارد را بی خیال شوم و با همین دوچرخ عازم شوم.
7- تلویزیون به جای پخش این همه فیلم که پر از ماشین های خوشگل است کمی هم طرز استفاده از انها را بیاموزد.
8- یاد گرفتن چند فحش خواهر و مادر دار در تصادف هایی که زنده مانده ایم.
9- تسریع در جلب رضایت این چینی های چشم بادامی موش خور. کوتاه . بدشکل و قواره به هر ترتیبی از پاچه خواری گرفته تا پر کردن جیبهایشان و خریدن جنس های بدون کیفیتشان برای اتمام آزاده راه تهران- شمال
..........................
..........
.....